*مصطفی هم رفت!!!:(( تازه رسوندیمش خونه ش! خوبه اومد حسابی خوش گذروندیم.
*روز سه شنبه قبلی از دانشگاه علمی صنعتی تهران سه نفر اومده بودن. دو تا مرد یکیشون نماینده بین المللی دانشگاه بود و یکیشون هم استاد فیزیکو یه زن هم که اول فکر می کردیم همراه اونا اومده ولی بعدا فهمیدیم رئیس دانشکده شیمی و استاد شیمی و از این حرفا!!!! زنگ اول بود و دینی داشتیم! زنگ دینی رو دوست دارم همیشه سر به سر معلمه می ذاریم! خلاصه بردنمون پایین تو تالار وحدت و من حدس می زدم که دخترا هم باشن! وقتی به یکی دو نفر گفتم گفتن نه بابااااا
حالا رفتیم دیدیم بودن! اگه مدرسه ایرانی در کویت اومده باشین اونموقع شما هم تعجب می کنین... :))
نمی دونم چی جوری به دانش آموزان اعتماد کرده بودن... ولی خداییش همه سنگین نشسته بودن و همونایی که می گفتن شلوغ شلوغن هم اذیت نکردن! یعنی نتونستن!
همشون بچه های دبیرستانی هستن و خیلی هاشون رابطه دوستانه با جنس مخالف اصلا نداشتن! اگر هم داشتن فقط به صورت دوست دختری و دوست پسری بوده! به همین خاطر هم همش اینقدر اذیت می کنن! مثلا ما نزدیک مدرسمون یه مدرسه انگلیسی هست که خب مخلوطن!
اصلا از اینجور خبرا توش نیست که پسرا زنگ آخر برن دم در وایستن و اذیت کنن
خلاصه خوشم اومد که هیچکدوم از پسرا شلوغ نکردن! اما دخترا .... خب داشتن زمینه ش رو فراهم می کردن ...
من که حــــوصلم سر رقته بود!این مدیره هم که نمی ذاشت برم بیرون! وقتی می گم چرا خب ربطی به ما ندازه می گه فکر کنین همینجا کلاستونه! آخه ربطی به تجربیا نداشت که! چند نفر هم سوال در مورد تجربیا دادن اما گفتن که ندارن اون یکی استاد فیزیک هم که اومد پرت بود! اول گفت نمی گم چه سالی رفتم دانشگاه بعد دید هیچکی نپرسید خودش گفت که سال ۱۳۳۹ رفته! :)) تا اینو گفت همه گفتن اووووووو!:)) خلاصه همین پرته اومد کلی نا امیدمون کرد :))گفت که رشته الان تو کل دنیا ریاضی به درد می خوره و از این چرندیات! و تجربی به درد نمی خوره
. چند بار خواستم یه چیزایی بگم و مزه بپرونم اما چون تعداد زیاد بود(یعنی تعداد دخترا) تنونستم! فکرشو بکنین من به این پررویی که نتونم دیگه بقیه هیچی! آخه واسه من عادیه پسر دختر زیاد مهم نیست! اما بازم! اگه همه پسر می بودن یکم اذیت می کردم!
*همون موقع که سال تحویل می شد انگشتم سوخت! :(( (فکر کنم اسمش انگشت اشاره هست)... مصطفی هم از فرصت استفاده کرد و گفت تا آخر سال دیگه می سوزی :P
*چهارشنبه که آقای شامانی داشت می رفت ما هم رفتیم فرودگاه و اونجا باز همین نمایندگان دانشگاه علمی صنعتی رو اونجا دیدیم! اما بدشانسی خود آقای شامانی رفته بود داخل! و از پشت شیشه فقط دیدیمش تازه اونم شیشه ی عایق صدا!
تصور کنین حالا ما روبروی هم وایستادیم و داریم با مبایل با همدیگه حرف می زنیم! :P حسابی هم شلوغ کردیم و شوخی. حالا خوبه اونجا خلوت بود!
سلام --
دمت گرم وبلاگ با حالی داری --
به ما هم سری بزن --
هر سوالی داشتی بپرس--
یادت نره نظر بدی--
rezarezareza.blogsky.com
عیدی هم میدیم ها -- بیا بگیر
سلام
وبلاگ بسیار خوبی داری به ماهم سر بزن . اگر خوشتون اومد با هم تبادل لینک و لوگو کنیم .
بای
سلام .بهار نو مبارک.سال خوبی داشته باشی.