خواب!

تازه برگشتم!
یه نیم ساعت یع ساعتی پیش!
رفته بودم پیش پسرخاله ها! جهرا‌ء! بعد با اونا رفتیم دریا! پسر عموی مصطفی(مجتبی) هم بود!‌ بعد!‌ ش.... رو هم برداشتیم! رفتیم تا ساعتای ۴ یا ۴:۳۰ برگشتیم! بیرون کباب هم خوردیم از یه رستورانت ایرانی! که مزده چندانی نداشت! یعنی خوب نبود در واقع!
الانم بدجور تشنه مه! مصطفی می گه به خاطر گوشته! به هر حال! اصلا نخوابیدیم من و مصطفی از خونه ی اونا هم ساعت ۷ حرکت کردم!
آخه اینا باز حرف در آوردن!
بابام هم هنوز نیومده ضدحالش رو زد!

به هر حاااااال!
دلم واسه س.... تنگ شده امروز!

می خوام بخوابم تااااا وقت افطار!
می شه آیا؟
خواهیم دید!‌

خدایا!!! خواهش می کنم!!! کمــــــــــک!!!
من رفتم!
صبح به خیر!!    Sweet Dreams
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد